دوش مست وبي خبر بگذشتم از ويرانه اي
برسياهي چشم مستم خيره شد برخانه اي
سرخوش از مي پيش رفتم تا کنار پنجره
ناگهان امد به گوشم خنده مستانه اي
کودکي از سوز وسرما ميزند دندان به هم
مادرک مات و پريشان مانده چو ديوانه اي
پدري کور و کر و افليج و لال
دخترک مشغول عيش و نوش با بيگانه اي
چون که فارق گشت ان مردپليداز عيش و نوش
داد بر دخترک پول سيه چندانه اي
بر خودم لعنت فرستادم که هر شب
مي روم مست وشتابان سوي هر ميخانه اي
کندر اين محنت سرا دخترک
مي فروشد عفتش را بهر نان خانه اي
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 12:16 توسط محمد علی
|
