اي لبانم بوسه گاه بوسه ات خيره چشمانم به راه بوسه ات اي تشنج هاي لذت در تنم اي خطوط پيکرت پيراهنم آه مي خواهم که بشکافم ز هم شاديم يک دم بيالايد به غم آه مي خواهم که بر خيزم ز جاي همچو ابري اشک ريزم هاي هاي
+
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 12:17 توسط محمد علی
|

چرا چشمهايت آنقدر غمگين است ؟ چرا لبخندهايت آنقدر بي رنگ است ؟ اما افسوس ... هيچ کس نبود هميشه من بودم و من و تنهايي پر از خاطره . آري با تو هستم .. با تويي که از کنارم گذشتي... و حتي يک بار هم نپرسيدي چرا چشم هايت هميشه باراني است !!؟
+
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 12:7 توسط محمد علی

من به تنهايي يک چلچله در کنج قفس بند بند وجودم همه در حسرت يک پرواز است. من به پرواز نمي انديشم به تو مي انديشم که تو شيرينتر از انديشه يک پروازي.
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 1:47 توسط محمد علی
|


دیروز بارون اومد . و من بی اختیار دویدم بیرون و حسابی خیس شدم . نمی دونم چرا بازم یاد ونوشه عزیز افتادم .
بی اختیار یه سیگار در آوردم و با هر زحمتی که بود روشنش کردم و با ولع یه پک محکم بهش زدم . عجب هوائی بود انگار که روز اول بهاره . یکدفعه هوس کردم که کمی رانندگی کنم رفتم ولی پشیمون شدم . زیر بارون بدون هیچ سقفی حالش بیشتر بود زود برگشتم و سعی کردم که به آسمون نگاه کنم . خیلی جالبه تو هوای بارونی یه بار امتحانش کن ............
نتیجشم اینکه الان سرما خوردم .
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 2:28 توسط محمد علی
|


+
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 2:17 توسط محمد علی
