دلم گرفتهاست
دلم گرفتهاست
به ايوان ميروم و انگشتانم را
بر پوست کشيده؟ شب ميکشم
چراغهاي رابطه تاريکند
چراغهاي رابطه تاريکند
کسي مرا به آفتاب
معرفي نخواهد کرد
کسي مرا به ميهماني گنجشکها نخواهد برد
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردني ست.
+
نوشته شده در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 2:54 توسط محمد علی
|

یادت باشد آنان که مرگشان مثل من از پیش آماده است . چنین زاده شدند تا خاکستر طلسمشان از جادوی سنگ آزاد گردد .
+
نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 15:39 توسط محمد علی
|

وقتي گلي را مي بويي نگاهش نکن چون اگر نگاهت را به خاطر بسپارد آرزوي دوباره ديدن نگاه تو اون را از بين ميبره.
+
نوشته شده در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 15:25 توسط محمد علی

دوباره مست گشتم من 
خيانت کرده بودم من به او يک چند!
در سوداي سودايي.
وليکن او چو يک مادر،
مرا بخشيد و در آغوش گرمش جاي داد اکنون.
و چشمش بر خطايم بست
چون محبوبه ئ مجنون.
ز عطر و بوي آن معشوق.
دوباره زنده گشتم من
چو عنقا يا که يک ققنوس.
دوباره عشق بازي،لب به لب بودن کنار يار
که دل را زخم بندي کردن و تيمار.
دوباره باده ،رسم شاد خواري،حرمت ديدار
صداي عشق،نبض دلبر و نجواي شرم يار!
+
نوشته شده در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 15:30 توسط محمد علی
|

هميشه بالش سکوت را زير سر هق هق تنهايي ام گذاشتم تا کسي صدايم را نشنود اما تو , تو که از گريه هاي پنهاني من باخبري چه کنم.
+
نوشته شده در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 15:16 توسط محمد علی


بيا اي مرگ
من در اين ظلمت سراي دهر
که هر دم احساس را به مسلخ مي کشانند
پي چيزي مي گردم
در اين خلوت
در اين تاريک و روشن
من به دنبال تو ام
جانم ارزاني ات نازينا
مرگ! اي زيبا امشاسپند اهورايي!
من از اين عفريت سياه زندگاني سخت مي ترسم
تو با من باش تو دستم را بگير از اين پر خطر ساحل زندگاني رهايم کن
من خويشتن را در آبهاي ژرف مرگ غرقه مي خواهم
من در اين دو راهي دل بستن و دل گسستن
چيزي را………
خويشتن را ………؟
گم کرده مي دانم
تو بر من رحمي آور
و پيدايم کن.
تو با من باش
تو با من مهرباني کن.
+
نوشته شده در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 3:14 توسط محمد علی
|
