تبليغاتX
ذهن من .............

ذهن من .............

ذهن من مثل یه فاحشه س...که هر کسیو به خودش میپذیره!


درخت مردد است در اين کوه
در ماندن يا رفتن
آب مردد است در اين رود
در يخ شدن يا بخار
پرنده مردد است در اين باغ
در نشستن يا پرواز
گام مردد است در اين راه
در رفتن يا بازگشت.
و واژه هاي من نيز-در اين دم-مردد.
که به پايان برند،
  اين قصيده را
و يا به شما واگذارند؟
بگذار به شما بسپارمش!

+ نوشته شده در شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 4:3 توسط محمد علی |


ديشب دلم گرفته بود ، مثل هواي باروني دلم هواتو کرده بود ، هواي شيرين زبو نيت دلم ميخواست گريه کنم ، بگم که سخته تنهايي اي همصدا اي آشنا ،
بگو که پيشم مي موني نمي دونم چه حالي و کجايي و چه مي کني ولي صدات تو گوشمه ، مي گي که اينجا مي موني رفتم کنار پنجره ، گفتم شايد ببينمت ديدم محاله ديدنت ،
 چون گل بايد بچينمت رو صندلي نشستمو يهو ديدم يه قاصدک اومد پيشم خبر آورد اي آشنا ، يه رازي را بهت بگم ؟
گفتم بگو : آهي کشيد، اومد نشست رو شونه هام يواشکي چشماشو بست ، تا نبينه ...

ونوشه عزیزم . من همیشه با دیدن این عکس یاد شما می افتم .

خواستم که تولدتونو تبریک گفته باشم .

آرزوی بهترینها رو براتون دارم .

+ نوشته شده در شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 3:16 توسط محمد علی


من پر از فريادم ولي واژه اي نيست. امشب تمام لغتها، تمام صداها، تمام ترانه ها از من دوري مي کنند.
 تمام اصوات عالم در سرم معناي "بيهودگي" را طلب مي کنند اما در دستان من واژه اي براي توصيف نيست...
 شايد در اين لحظه " بيهودگي" منم... قطعا دوباره هيچ کس مقصر نيست...
 هيچ وقت، هيچ کس به هيچ خاطري براي جهل من مقصر نيست...

اين يکي را خوب مي دانم...

خوب خوب.

+ نوشته شده در جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 13:27 توسط محمد علی |


نمي دونم گنجشک ها که شبيه هم هستن چه جوري همديگه رو مي شناسن ؟! و نمي دونم چند نفر شبيه من هستن که تو ديگه منو نمي شناسي .

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 4:13 توسط محمد علی |


خنده آدم ها هميشه از دلخوشي نيست .

 گاهي شکستن دلي کمتر از آدم کشي نيست .

گاهي دل اينقدر تنگ ميشه که گريه هم کم ميياره .

 يک حرف ساده هم گاهي چقدر غم ميياره.

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 3:55 توسط محمد علی

چه بگويم به تو اي رفته ز دست
بودم از مستي چشمان تو مست اين من سنگ پرست .

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 3:43 توسط محمد علی


مرا اينگونه باور کن:کمي تنها,کمي بي کس,کمي از يادها رفته...
خدا هم ترک ما کرده,خدا ديگر کجا رفته...؟
نميدانم,مرا آيا گناهي هست؟؟؟

که شايد هم به جرم آن , غريبي وجدايي هست...

مرا اينگونه باور کن.

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 3:31 توسط محمد علی |

از شکوفه تا مرگ راه کميست 

 زندگي در کوتاهترين فاصله ها جاريست 

 لحظه هايیست در اين کوتاهي که پر از خواستن است

 و براي بودن يک بهانه کافيست

فقط یک بهانه.......

+ نوشته شده در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 4:56 توسط محمد علی |

ده ثانیه تا انتها    پایونی بی سرو صدا
بی خبر از هر شب و روز منو یه شمع نیمه سوز
یکی گذشت از ثانیه نه تای دیگه باقیه
ایکاش تو لحظه ای که رفت میدیدمش یبار دیگه
اون دور بود و تو حسرت ثانیه ها که میگذشت
ای کاش تو این یک ثانیه می بودمش نمی گذشت
ساعت میگه دوثانیه هشتای دیگه باقیه
یه عمر نشستن منتظر کی میگه اینا بازیه
فقیر بودن جرم منه عاشق بودن تنها گناه
یه عمری چشم به در بودم   این اخرها هم چشم به راه
ساعت بازم بهم میگه سه ثانیه رفته دیگه
خبر داری چه زود گذشت  مونده فقط هفت ثانیه
هی با خودم گفتم میاد امیدتو ندی به باد
داد میزدم پس کی میای کسی جوابمو نداد
من موندم و دوثانیه  ازم فقط این باقیه
ثانیه پشت سر هم رفتن تا شیش و هفت و هشت
لحظه تو گوشام داد میزد هشت ثانیه ازت گذشت  
من موندم و دوثانیه  ازم فقط این باقیه
هنوز نشستم منتظر چشم امیدم ساقیه
آی ای خانم باد سحر واسش ببر تو این خبر
بگو که من تا اخرین خیره بودم چشمم به در
ثانیه نهم که رفت مونده فقط یه ثانیه
سرت سلامت نازنین از من یه لحظه باقیه
قسمت نشد ببینمت شاید که لایق نبودم
منتظرت موندم یه وقت نگی که عاشق نبودم

ثانییه ده گل یاس راحت شدم دیگه خلاص
ازاد شدم بیام پیشت بی واهمه بی هیچ هراس
قشنگ ترین ثانیه ها این ده تا بود که زود گذشت
رویای شیرین بود و ناب چون با خیال تو گذشت

+ نوشته شده در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 4:37 توسط محمد علی


ديري است که فراموش کرده ام خود را و براي دل نوشتن را...
نمي دانم از جبر زمان است يا از اختيار فکر کردن!
فقط اين را ميدانم
که ديگر دستم ياراي نوشتن نمي دهد از آنچه درون ذهنم جاريست
پرم از خاطرات گذشته
خاليم  از آينده
دنبال راه حلي ميگردم که خاطراتم را در همان  گذشته نه چندان دور باقي بگذارم
بلکه غبار زمانه بر رويشان بنشيند
بلکه رها شوم از اين درد تنهايي!!!

+ نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 4:59 توسط محمد علی |


هيچ کس ويرانيم را حس نکرد
وسعت تنهاييم را حس نکرد
در ميان خنده هاي تلخ من گريه ي پنهانيم را حس نکرد
در هجوم لحظه هاي بي کسي
درد بيکس ماندنم را حس نکرد
آنکه با آغاز من مانوس بودلحظه ي پايانيم را حس نکرد.

+ نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 4:41 توسط محمد علی


درمن هزار حرف نگفته
هزار درد نهفته
هزاران هزار دریا هر لحظه در تپیدن و طغیانند
در من هزار آهوی تشنه
در خشکسال دشت پریشانند
در من پرندگان مهاجر
ترانه های سفر را
در باغ های سوخته می خوانند

+ نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 4:29 توسط محمد علی

خدمات وبلاگ نويسان-بهاربيست

 
ااین وبلاگ صفحه خانگی من شود
منبع کدهای وبلاگ

وب وبلاگ