که چه زخمي دارد که چه دردي دارد خنجر از دست عزيزان خوردن از من خسته نمي پرسيدي آه فلاني ، چرا تـنهايي ...؟
تو اگر مي دانستي
+
نوشته شده در جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 2:6 توسط محمد علی
|

هیچ مییدونی دلم می خواد از رو زمین برت دارم دلم می خواد خدا بشم مادرتو در بیارم از همه دنیام بگذرم تو رو توی خاکت کنم مرگتو تماشابکنم زجتو باور نکنم طناب دور گردنم نشونه مرگ منه نشونه اومدنم نشونه عیدمنه پشت صدای حنجره غم و غصه کار منه از همه دنیا بریده
+
نوشته شده در جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 1:53 توسط محمد علی

زندگی آتشگهی دیرنده پا برجاست گر بیفروزیش ، رقص شعله اش در هر کران پیداست ورنه ، خاموش است و خاموشی گناه ماست.
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 14:11 توسط محمد علی

من تجسم یک سقوطم کس نداند جز خویشتنم از برای چه. 
قفس داران سکوتم را شکستند
دل دائم صبورم را شکستند
به جرم پا به پائي عشق رفتن
پرو بال عبورم را شکستند
مرا از خلوتم بيرون کشيدند
چه بي پروا حضورم را شکستند
تمنا در نگاهم موج مي زد
ولي روياي دورم را شکستند
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 3:46 توسط محمد علی
|

بايد فراموشت کنم چنديست تمرين مي کنم من مي توانم ! مي شود ! حالم ، نه ، اصلا خوب نيست .... تا بعد، بهتر مي شود .... فکري براي اين دلِ آرام غمگين مي کنم من مي پذيرم رفته اي و بر نمي گردي همين ! اين جمله را با تلخي اش ، صد بار تضمين مي کنم 
آرام تلقين مي کنم .
خود را براي درک اين ، صد بار تحسين مي کنم کم کم ز يادم مي روي اين روزگار و رسم اوست !
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 3:28 توسط محمد علی

با درد ، با دلشوره ، با ترديد با واژه هاي زخمي و تب دار با ياد موهات شعر مي بافم تو گيسواي ِ گيج ِ گندمزار تو حيف مي شي ماهي قرمز آغوش من مثل يه مردابه من مرد اين افسانه ها نيستم تو "هم نفس" مي خواي نه "هم خوابه" آغوش مردونه فراوونه حرفاي مردونه کمن دختر مهتاب و زير ابر پنهون کن مردا همه مثل همن دختر از اين نمي ترسم که بعد از تو آه کسي پشت سرم باشه ترسم از اينه ،تا ابد هر شب ياد يه زن هم بسترم باشه جادوي اون چشماي بي انصاف بازم من و توُِ بسترت هل داد اندام ِ موزون ِ تو مي گفتن: مي شه ميون برف هم گل داد تو حيف مي شي ماهي قرمز آغوش من مثل يه مردابه من مرد اين افسانه ها نيستم تو "هم نفس" مي خواي نه "هم خوابه"
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 15:31 توسط محمد علی
|


من مست از عطر آغوشت بودم
وقتي دستت بر گردنم حلقه شد
پرواز کبوتران عاشق را ديدم
آه ؛ آن زمان که لبت بر لبانم هوس ريخت
روحم به آسمان پريد
و هنگامي که نيمه شب در
آغوشت خسته از جور زمانه
خفتم
غم از خانه قلبم گريخت
مي خواهم با لبانم که هنوز گرم و مست ز بوسه هاي توست
فرياد بزنم .........
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 15:10 توسط محمد علی
|

از تو تا نفسهات فاصله ي زيادي نيست! از تو تا من ولي خيلي فاصله بود! پس چرا بهم ميگفتي:سلام نفس! من رفتم... توام رفتي... هم تو زنده اي... هم من... ديدي! نه من نفس تو بودم... نه تو نفس من... ديدي گول خورديم ! ! !
+
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 16:50 توسط محمد علی
|

"X"هستم!يک مسافر! سلام مسافر! +به چي معتاد بودي مسافر؟! خودم!!! +چند وقت بود اعتياد داشتي؟! از وقتي فهميدم "من"وجود داره! +چندوقته تو ترکي؟! خيلي وقته!!! +دقيق؟! از وقتي فهميدم "من"بده! +اعتيادت خيلي شديد بود!؟ آره... به اندازه ي وسعت غرورم! .....روز گذشت!! خدارحمتت کنه!
+
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 16:44 توسط محمد علی

به هواداري تو نا رفيق زديم شيشه مي خونه شکستيم سنگ و شيشه اگه دشمنن من و تو که رفيقيم نا رفيق .
+
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 16:17 توسط محمد علی


من اگر روح پريشان دارم
من اگر غصه هزاران دارم
گله از بازي دوران دارم
چشم گريان،لب خندان دارم
در غمستان نفسگير، اگر
نفسم ميگيرد
آرزو در دل من
متولد نشده، مي ميرد
يا اگر دست زمان درازاي هر نفس
جان مرا ميگيرد
چشم گريان، لب خندان دارم
من اگر پشت خودم پنهانم
من اگر خسته ترين انسانم
به وفاي همه بي ايمانم
چشم گريان، لب خندان دارم
+
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 5:52 توسط محمد علی
|

مردی عریان راه میرود زیر باران با شاخ گلی در دست او به عریانی هیچکس نخواهد خندید و گذر باد بسان اسبی بی رنگ آشفته می سازد رویاهایش را او به دنبال که امده است؟ چنین عریان تنها با شاخ گلی در دست
+
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 1:31 توسط محمد علی
|

من ، مستم. راهم منماييد، وين جام جگر سوز مگيريد ز دستم! در ساحل اين آتش. فرياد رسا! در شب گسترده پر و بال با آنکه در ميکده را باز ببستند هشدار!
من، مستم و ميخانه پرستم.
پايم بگشاييد!
مي، لاله و باغم
مي، شمع و چراغم.
مي، همدم من،
همنفسم، عطر دماغم.
خوشرنگ،
خوش آهنگ
لغزيده به جامم.
از تلخي طعم وي، انديشه مداريد،
گواراست به کامم.
من غرق گناهم
همراه شما نيستم، اي مردم بتگر!
من نامه سياهم.
از آتش اهريمن بدخو، به امان دار
هم ساغر پر مي
هم تاک کهنسال.
کان تاک زرافشان دهدم خوشه زرين
وين ساغر لبريز
اندوه زدايد ز دلم با مي ديرين
با آنکه سبوي مي ما را بشکستند
با محتسب شهر بگوييد که:
هشدار!
که من مست مي هر شبه هستم.
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 4:39 توسط محمد علی
|
