تبليغاتX
ذهن من .............
ذهن من مثل یه فاحشه س...که هر کسیو به خودش میپذیره!

من به تنهايي يک چلچله در کنج قفس بند بند وجودم همه در حسرت يک پرواز است.

 من به پرواز نمي انديشم به تو مي انديشم که تو شيرينتر از انديشه يک پروازي.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 1:47  توسط محمد علی   | 

دیروز بارون اومد . و من بی اختیار دویدم  بیرون و حسابی خیس شدم . نمی دونم چرا بازم یاد ونوشه عزیز افتادم .

بی اختیار یه سیگار در آوردم و با هر زحمتی که بود روشنش کردم  و با ولع یه پک محکم بهش زدم . عجب هوائی بود انگار که روز اول بهاره . یکدفعه هوس کردم که کمی رانندگی کنم  رفتم ولی پشیمون شدم . زیر بارون بدون هیچ سقفی حالش بیشتر بود زود برگشتم و سعی کردم که به آسمون نگاه کنم . خیلی جالبه تو هوای بارونی یه بار امتحانش کن ............

 

نتیجشم اینکه الان سرما خوردم .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 2:28  توسط محمد علی   | 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 2:17  توسط محمد علی  

گفتي که مي بوسم تو را، گفتم تمنا مي کنم

گفتي اگر بيند کسي، گفتم که حاشا مي کنم

گفتي ز بخت بد اگر ناگه رقيب آيد ز در

گفتم که با افسون گري او را ز سر وا مي کنم

گفتي که تلخي هاي مي، گر ناگوار افتد مرا

گفتم که با نوش لبم آن را گوارا مي کنم

گفتي چه مي بيني بگو، در چشم چون آيينه ام

گفتم که من خود را در او عريان تماشا مي کنم

گفتي که از بي طاقتي دل قصد يغما مي کند

گفتم که با يغماگران باري مدارا مي کنم

گفتي که پيوند تو را با نقد هستي مي خرم

گفتم که ارزان تر از اين من با تو سودا مي کنم

گفتي اگر از کوي خود روزي تو را گويم برو

گفتم که صد سال دگر امروز و فردا مي کنم

گفتي اگر از پاي خود زنجير عشقت وا کنم

گفتم ز تو ديوانه تر داني که پيدا مي کنم.

+ نوشته شده در  جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 13:31  توسط محمد علی   | 

آسمان سینه ام جولان گاه پرواز عاشقانه ات بود .

گو از چه کوچ کردی از این دیار.

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 14:39  توسط محمد علی  


نمي بخشمت .... بخاطر تمام خنده هايي كه از صورتم گرفتي .... بخاطر تمام غمهايي كه بر صورتم نشاندي ....
 نمي بخشمت .... بخاطر دلي كه برايم شكستي .... .. بخاطر احساسي كه برايم پرپر كردي .....
نمي بخشمت .... بخاطر زخمي كه بر وجودم نشاندي ..... بخاطر نمكي كه بر زخمم گذاردي ....

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 2:40  توسط محمد علی   | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 14:44  توسط محمد علی  


آنشب که دلي بود به ميخانه نشستيم
آن توبه ي صد ساله شکستيم
 از آتـــش دوزخ نهراسيم
 که آنروز ما توبه شکستيم
 ولــــــي دل نشکستيم .

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 14:40  توسط محمد علی   | 

 
+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 14:20  توسط محمد علی  


بسان کوهساران پاک ماندم

                                   نهان در خاک و در خاشاک ماندم

هواي آسمانها در سرم بود

                                  دريغا همنـــشين خـــــاک ماندم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 4:40  توسط محمد علی   | 

 
ااین وبلاگ صفحه خانگی من شود